<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?><!-- generator="kowsarblog/6.7.8-stable" -->
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:admin="http://webns.net/mvcb/" xmlns:rdf="http://www.w3.org/1999/02/22-rdf-syntax-ns#" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/" xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom">
	<channel>
		<title>دخترزهرا</title>
		<link>https://zendegihtashahadat.kowsarblog.ir/</link>
		<atom:link rel="self" type="application/rss+xml" href="https://zendegihtashahadat.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2" />
		<description></description>
		<language>fa-IR</language>
		<docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs>
		<admin:generatorAgent rdf:resource="http://b2evolution.net/?v=6.7.8-stable"/>
		<ttl>60</ttl>
				<item>
			<title>امام عزیزم</title>
			<link>https://zendegihtashahadat.kowsarblog.ir/امام-عزیزم-2</link>
			<pubDate>00:50:00 +0330 دوشنبه، 20 مهر 1405</pubDate>			<dc:creator>فاطمه نوراحمدی</dc:creator>
			<category domain="main">بدون موضوع</category>			<guid isPermaLink="false">1876293@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;مدارک شناساییم را داخل جیب کناری ساک باتمام قدرت جای می‌دهم. شماره مسئول تیم را به جای کف دست پشت دستم می‌نویسم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;به اتوبوس‌های اطراف که نگاه می‌کنم، با خودم می‌گویم: ((خدا هم خوب حوصله داشته یه عالمه آدم ناسپاس آفریده. ))&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;از پله‌های اتوبوس پائین می‌روم و دست دوستم را می‌گیرم. ورودی مصلی زنان باشخصیت ومحترمی درحال بازرسی هستند.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;استیصال ودرماندگی بعضی‌ها به خاطر وسایلشان را که می‌بینم خدا را شکر می‌کنم که حرز و سایر وسایلم را داخل کیف انداخته ام و دست خالی آمده‌ام.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;با این‌که گرما مغز آدم را سوراخ می‌کند ولی خوشحالم، می‌دانم که او می‌آید. همان که آرزو داشتم یک روز در هوای شهری که او نفس می‌کشد نفس بکشم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;لحظه‌ی وصال می‌رسد و فریاد لبیک یا خامنه‌ای مصلی را فرا می‌گیرد. من و دوستان بی‌نوایم توی حیاطیم وآقای من داخل صحن ولی باز هم خدا را شکر. شاید از بی‌لیاقتیمان است و شاید دلیل دیگری دارد ولی این اولین و آخرین حس حضوری است که از آقایم دارم و کاش خدا را در این وقت بیشتر شکر می‌کردم به خاطر نعمت ولایت.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;#چالش_احیای_وبلاگ‌ها&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;#روز_چهاردهم&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;#اگر_به_گذشته_برمیگشتم&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;#بنویس_بخوان_دیده_شو&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://zendegihtashahadat.kowsarblog.ir/امام-عزیزم-2&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-size: 16px;">مدارک شناساییم را داخل جیب کناری ساک باتمام قدرت جای می‌دهم. شماره مسئول تیم را به جای کف دست پشت دستم می‌نویسم.</span></p>

<p><span style="font-size: 16px;">به اتوبوس‌های اطراف که نگاه می‌کنم، با خودم می‌گویم: ((خدا هم خوب حوصله داشته یه عالمه آدم ناسپاس آفریده. ))</span></p>

<p><span style="font-size: 16px;">از پله‌های اتوبوس پائین می‌روم و دست دوستم را می‌گیرم. ورودی مصلی زنان باشخصیت ومحترمی درحال بازرسی هستند.&nbsp;</span></p>

<p><span style="font-size: 16px;">استیصال ودرماندگی بعضی‌ها به خاطر وسایلشان را که می‌بینم خدا را شکر می‌کنم که حرز و سایر وسایلم را داخل کیف انداخته ام و دست خالی آمده‌ام.&nbsp;</span></p>

<p><span style="font-size: 16px;">با این‌که گرما مغز آدم را سوراخ می‌کند ولی خوشحالم، می‌دانم که او می‌آید. همان که آرزو داشتم یک روز در هوای شهری که او نفس می‌کشد نفس بکشم.</span></p>

<p><span style="font-size: 16px;">لحظه‌ی وصال می‌رسد و فریاد لبیک یا خامنه‌ای مصلی را فرا می‌گیرد. من و دوستان بی‌نوایم توی حیاطیم وآقای من داخل صحن ولی باز هم خدا را شکر. شاید از بی‌لیاقتیمان است و شاید دلیل دیگری دارد ولی این اولین و آخرین حس حضوری است که از آقایم دارم و کاش خدا را در این وقت بیشتر شکر می‌کردم به خاطر نعمت ولایت.</span></p>

<p><span style="font-size: 16px;">#چالش_احیای_وبلاگ‌ها</span></p>

<p><span style="font-size: 16px;">#روز_چهاردهم</span></p>

<p><span style="font-size: 16px;">#اگر_به_گذشته_برمیگشتم</span></p>

<p><span style="font-size: 16px;">#بنویس_بخوان_دیده_شو</span></p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://zendegihtashahadat.kowsarblog.ir/امام-عزیزم-2">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://zendegihtashahadat.kowsarblog.ir/امام-عزیزم-2#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://zendegihtashahadat.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1876293</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>آروز یا امید</title>
			<link>https://zendegihtashahadat.kowsarblog.ir/آروز-یا-امید</link>
			<pubDate>23:03:00 +0330 شنبه، 18 مهر 1405</pubDate>			<dc:creator>فاطمه نوراحمدی</dc:creator>
			<category domain="main">بدون موضوع</category>			<guid isPermaLink="false">1876142@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;گوش‌های هنذفری را در گوشش محکم می‌کند. صدای خندان پشت گوشی لبخندی تلخ روی لب‌هایش می‌آورد. به برگه‌ی آزمایش روی میز خیره می‌شود. بالاخره خبر خوب را به او داده بود. چه خبر شیرینی اما روزگار شاید خواب دیگری برای آن‌ها دیده باشد.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;با خوشحالی به او می‌گوید:((حالا هر چند که زوده ولی اسمش رو چی بزاریم؟ ))&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;صدای آرامش توی گوشش می‌پیچد: (( این همه انتظار اومدنش رو کشیدیم بزاریم آرزو یا امید چطوره؟))&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;بعد از موافقت و خداحافظی پشت پنجره می‌رود.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;باران نم‌نم و بوی خاک و گل ها با هم صحنه‌ی زیبایی ایجاد کرده، شب به آرامی سپری می‌شود. صبح با صدای قاروقور شکمش بیدار می‌شود. انگار نی‌نی گرسنه است.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;در حال جمع کردن سفره صبحانه‌ی مفصلی که تابحال نظیرش رانخورده گوشی تلفن زنگ می‌خورد.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;شخص پشت خط :((خانم &amp;#8230; از بیمارستان تماس می‌گیرم. همسر شما و چند نفر دیگر از همکارانشون در گشت پلیس دیشب شهید شدند. لطفا بامدارک شناسایی به بیمارستان(&amp;#8230;) تشریف بیارید.))&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;تقدیم به روح پاک همه شهدای امنیت صلوات&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;a href=&quot;https://zendegihtashahadat.kowsarblog.ir/media/blogs/zendegihtashahadat/mobile/wp-1791660749492.jpg?mtime=1791660802&quot;&gt;&lt;img src=&quot;https://zendegihtashahadat.kowsarblog.ir/media/blogs/zendegihtashahadat/mobile/wp-1791660749492.jpg?mtime=1791660802&quot; alt=&quot;&quot; class=&quot;wp-image-420963 alignnone size-full&quot; width=&quot;640&quot; height=&quot;640&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://zendegihtashahadat.kowsarblog.ir/آروز-یا-امید&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-size: 16px;">گوش‌های هنذفری را در گوشش محکم می‌کند. صدای خندان پشت گوشی لبخندی تلخ روی لب‌هایش می‌آورد. به برگه‌ی آزمایش روی میز خیره می‌شود. بالاخره خبر خوب را به او داده بود. چه خبر شیرینی اما روزگار شاید خواب دیگری برای آن‌ها دیده باشد.&nbsp;</span></p>

<p><span style="font-size: 16px;"></span></p>

<p><span style="font-size: 16px;">با خوشحالی به او می‌گوید:((حالا هر چند که زوده ولی اسمش رو چی بزاریم؟ ))</span></p>

<p><span style="font-size: 16px;">صدای آرامش توی گوشش می‌پیچد: (( این همه انتظار اومدنش رو کشیدیم بزاریم آرزو یا امید چطوره؟))</span></p>

<p><span style="font-size: 16px;">بعد از موافقت و خداحافظی پشت پنجره می‌رود.&nbsp;</span></p>

<p><span style="font-size: 16px;"></span></p>

<p><span style="font-size: 16px;">باران نم‌نم و بوی خاک و گل ها با هم صحنه‌ی زیبایی ایجاد کرده، شب به آرامی سپری می‌شود. صبح با صدای قاروقور شکمش بیدار می‌شود. انگار نی‌نی گرسنه است.&nbsp;</span></p>

<p><span style="font-size: 16px;"></span></p>

<p><span style="font-size: 16px;">در حال جمع کردن سفره صبحانه‌ی مفصلی که تابحال نظیرش رانخورده گوشی تلفن زنگ می‌خورد.&nbsp;</span></p>

<p><span style="font-size: 16px;">شخص پشت خط :((خانم &#8230; از بیمارستان تماس می‌گیرم. همسر شما و چند نفر دیگر از همکارانشون در گشت پلیس دیشب شهید شدند. لطفا بامدارک شناسایی به بیمارستان(&#8230;) تشریف بیارید.))</span></p>

<p><span style="font-size: 16px;">تقدیم به روح پاک همه شهدای امنیت صلوات</span><br />
<a href="https://zendegihtashahadat.kowsarblog.ir/media/blogs/zendegihtashahadat/mobile/wp-1791660749492.jpg?mtime=1791660802"><img src="https://zendegihtashahadat.kowsarblog.ir/media/blogs/zendegihtashahadat/mobile/wp-1791660749492.jpg?mtime=1791660802" alt="" class="wp-image-420963 alignnone size-full" width="640" height="640" /></a></p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://zendegihtashahadat.kowsarblog.ir/آروز-یا-امید">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://zendegihtashahadat.kowsarblog.ir/آروز-یا-امید#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://zendegihtashahadat.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1876142</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>رفیق بین زمانی</title>
			<link>https://zendegihtashahadat.kowsarblog.ir/رفیق-بین-زمانی-1</link>
			<pubDate>20:36:00 +0330 چهارشنبه، 15 مهر 1405</pubDate>			<dc:creator>فاطمه نوراحمدی</dc:creator>
			<category domain="main">بدون موضوع</category>			<guid isPermaLink="false">1875678@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;​&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;درغروب آفتاب روزجمعه و در صبح‌دم سرد زمستان، در همهمه و ولوله‌ی روزهای گرم تابستان، درهمه‌ی زمان‌هایی که به سرعت برق و باد می‌گذرد.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;جای خالی شخصی خیلی احساس می‌شود. جای خالی یک خورشید پشت ابرها، گلی زیبا در بیابان، پهلوانی غیور و مقتدر ولی مظلوم وتنها، جای خالی امام زمان، همان که نمی‌آید.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;امام تنها و غریب من نمی‌آید چون غرق گناهیم.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;نه آن که نخواهد بیاید این از گناهان ماست که آمدنش را عقب انداخته است.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;آقاجان می‌دانیم که از دست ما گریانی ولی این راهم می‌دانیم که هیچ گاه مارافراموش نمی‌کنی این را خوب می‌دانیم‌.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;فاطمه نوراحمدی&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;# چالش_احیای_وبلاگ‌ها&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;#روز_دوازدهم&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;#بنویس_بخوان_دیده_شو&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://zendegihtashahadat.kowsarblog.ir/رفیق-بین-زمانی-1&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>​</p>

<p><span style="font-size: 16px;">درغروب آفتاب روزجمعه و در صبح‌دم سرد زمستان، در همهمه و ولوله‌ی روزهای گرم تابستان، درهمه‌ی زمان‌هایی که به سرعت برق و باد می‌گذرد.&nbsp;</span></p>

<p><span style="font-size: 16px;">جای خالی شخصی خیلی احساس می‌شود. جای خالی یک خورشید پشت ابرها، گلی زیبا در بیابان، پهلوانی غیور و مقتدر ولی مظلوم وتنها، جای خالی امام زمان، همان که نمی‌آید.&nbsp;</span></p>

<p><span style="font-size: 16px;">امام تنها و غریب من نمی‌آید چون غرق گناهیم.&nbsp;</span></p>

<p><span style="font-size: 16px;">نه آن که نخواهد بیاید این از گناهان ماست که آمدنش را عقب انداخته است.&nbsp;</span></p>

<p><span style="font-size: 16px;">آقاجان می‌دانیم که از دست ما گریانی ولی این راهم می‌دانیم که هیچ گاه مارافراموش نمی‌کنی این را خوب می‌دانیم‌.</span></p>

<p><span style="font-size: 16px;">فاطمه نوراحمدی</span></p>

<p><span style="font-size: 16px;"># چالش_احیای_وبلاگ‌ها</span></p>

<p><span style="font-size: 16px;">#روز_دوازدهم</span></p>

<p><span style="font-size: 16px;">#بنویس_بخوان_دیده_شو</span></p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://zendegihtashahadat.kowsarblog.ir/رفیق-بین-زمانی-1">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://zendegihtashahadat.kowsarblog.ir/رفیق-بین-زمانی-1#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://zendegihtashahadat.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1875678</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>ای کاش</title>
			<link>https://zendegihtashahadat.kowsarblog.ir/ای-کاش-62</link>
			<pubDate>17:07:00 +0330 چهارشنبه، 15 مهر 1405</pubDate>			<dc:creator>فاطمه نوراحمدی</dc:creator>
			<category domain="main">بدون موضوع</category>			<guid isPermaLink="false">1875626@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;​کاش زودتر می‌فهمیدم، هیچ چیز ابدی نیست، ابتدایی و راهنمایی و دبیرستان و حتی دانشگاه و حوزه، همه‌اش قرار بود روزی تمام شود. همه چیز خیلی موقتی بود.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;انتخاب‌واحد و آزمون‌ورودی، کنکور واسترس مصاحبه، هیچ کدام ابدی نبود، باید کمی بیشتر زندگی می‌کردم.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;قدر روزهایی که می‌توانستم شادتر باشم را وقتی دانستم که دقیقی‌تر شدم در زندگی دیگران، شاید مشکل خیلی‌های دیگر هم این باشد. من مهمانی‌های‌ دوستانه و شادی و خیلی از برنامه‌های دیگر را ترک کردم، که به درس برسم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;خوب که فکر می‌کنم این موضوع داستان خیلی‌هاست. باعجله راه می‌روند ولی از مسیر سرسبز اطرافشان لذت نمی برند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;باهول و ولا غذا می‌خورند غافل از این که مزه‌ی غذا را به درستی بچشند.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;یاد آیه‌ی یازدهم سوره اسرا می‌افتم.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;:((و انسان به همان صورت که نیکی‌ها را می‌طلبد. بدون توجه به عواقب امور و به سبب جهل به مصالح و مفاسد خویش، گزند و آسیب و بدی‌ها را می‌طلبد و انسان بسیار شتاب‌زده و عجول است.))&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;برای زیباترشدن زندگی کافیست کمی از سرعت آن کم کنیم. آرام‌تر راه برویم، غذا بخوریم وآرام‌تر حرف بزنیم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;فاطمه نوراحمدی&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;بنویس، بخوان، دیده شو&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;#چالش_احیای_وبلاگ‌ها&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;#روز_دهم&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;#بنویس_بخوان_دیده_شو&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://zendegihtashahadat.kowsarblog.ir/ای-کاش-62&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>​کاش زودتر می‌فهمیدم، هیچ چیز ابدی نیست، ابتدایی و راهنمایی و دبیرستان و حتی دانشگاه و حوزه، همه‌اش قرار بود روزی تمام شود. همه چیز خیلی موقتی بود.&nbsp;</p>

<p><span style="font-size: 16px;"></span></p>

<p><span style="font-size: 16px;">انتخاب‌واحد و آزمون‌ورودی، کنکور واسترس مصاحبه، هیچ کدام ابدی نبود، باید کمی بیشتر زندگی می‌کردم.&nbsp;</span></p>

<p><span style="font-size: 16px;"></span></p>

<p><span style="font-size: 16px;">قدر روزهایی که می‌توانستم شادتر باشم را وقتی دانستم که دقیقی‌تر شدم در زندگی دیگران، شاید مشکل خیلی‌های دیگر هم این باشد. من مهمانی‌های‌ دوستانه و شادی و خیلی از برنامه‌های دیگر را ترک کردم، که به درس برسم.</span></p>

<p><span style="font-size: 16px;">&nbsp;</span></p>

<p><span style="font-size: 16px;">خوب که فکر می‌کنم این موضوع داستان خیلی‌هاست. باعجله راه می‌روند ولی از مسیر سرسبز اطرافشان لذت نمی برند.</span></p>

<p><span style="font-size: 16px;"></span></p>

<p><span style="font-size: 16px;">باهول و ولا غذا می‌خورند غافل از این که مزه‌ی غذا را به درستی بچشند.&nbsp;</span></p>

<p><span style="font-size: 16px;">یاد آیه‌ی یازدهم سوره اسرا می‌افتم.&nbsp;</span></p>

<p><span style="font-size: 16px;"></span></p>

<p><span style="font-size: 16px;">:((و انسان به همان صورت که نیکی‌ها را می‌طلبد. بدون توجه به عواقب امور و به سبب جهل به مصالح و مفاسد خویش، گزند و آسیب و بدی‌ها را می‌طلبد و انسان بسیار شتاب‌زده و عجول است.))</span></p>

<p><span style="font-size: 16px;"></span></p>

<p><span style="font-size: 16px;">برای زیباترشدن زندگی کافیست کمی از سرعت آن کم کنیم. آرام‌تر راه برویم، غذا بخوریم وآرام‌تر حرف بزنیم.</span></p>

<p><span style="font-size: 16px;"></span></p>

<p><span style="font-size: 16px;">فاطمه نوراحمدی&nbsp;</span></p>

<p><span style="font-size: 16px;">بنویس، بخوان، دیده شو&nbsp;</span></p>

<p><span style="font-size: 16px;">#چالش_احیای_وبلاگ‌ها</span></p>

<p><span style="font-size: 16px;">#روز_دهم</span></p>

<p><span style="font-size: 16px;">#بنویس_بخوان_دیده_شو</span></p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://zendegihtashahadat.kowsarblog.ir/ای-کاش-62">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://zendegihtashahadat.kowsarblog.ir/ای-کاش-62#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://zendegihtashahadat.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1875626</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>جوان ایرانی بحران هویت</title>
			<link>https://zendegihtashahadat.kowsarblog.ir/جوان-ایرانی-بحران-هویت-1</link>
			<pubDate>20:27:00 +0330 یکشنبه، 5 مهر 1405</pubDate>			<dc:creator>فاطمه نوراحمدی</dc:creator>
			<category domain="main">بدون موضوع</category>			<guid isPermaLink="false">1874152@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;​&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;جوان ایرانی بحران هویت&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;به صورت‌های پررنگ و لعابشان نگاه می‌کنم و به آرایش جیغ روی صورتشان، هدفشان چیست و چه برنامه‌ای دارند، ته ماجرا چیست؟&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;در مسجد چه می‌خواهند؟ با همان آرایش غلیظ سوار اتوبوس خط واحد می‌شوند. در میدان اصلی شهر همراه با من از اتوبوس پیاده می‌شوند.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;بیشتر از من برای مراسم وقت می‌گذارند. با حوصله‌ی فراوان پرچم گردانی می‌کنند. با قدرت تمام شعار می‌دهند، پای کار این نظام و انقلاب ایستاده‌اند.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;برایم خیلی جالب است دیدنشان بین این خیل عظیم جمعیت، بین این همه آدم و توی این شلوغی، نمی‌توانم روی شعارها تمرکز کنم و فکرم مشغول می‌شود.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;چگونه قرار است بساط بی‌حجابی جمع شود. چطور می‌توان این بچه‌‌هایی که به قول شهید سلیمانی :&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;(آن دختر بی‌حجاب دختر من است.)&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;را جمع کرد.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;چه برنامه‌ای باید چید برای شهرهایی که حتی نمادها و المان‌هایش هم بوی بی‌بندوباری گرفته‌اند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;فاطمه نوراحمدی&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;#به قلم_خودم&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;#روز_چهارم&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;#چالش_احیای_وبلاگ‌ها&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;#بنویس_بخوان_دیده_شو&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://zendegihtashahadat.kowsarblog.ir/جوان-ایرانی-بحران-هویت-1&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>​<span style="font-size: 16px;">جوان ایرانی بحران هویت</span></p>

<p><span style="font-size: 16px;">به صورت‌های پررنگ و لعابشان نگاه می‌کنم و به آرایش جیغ روی صورتشان، هدفشان چیست و چه برنامه‌ای دارند، ته ماجرا چیست؟&nbsp;</span></p>

<p><span style="font-size: 16px;">در مسجد چه می‌خواهند؟ با همان آرایش غلیظ سوار اتوبوس خط واحد می‌شوند. در میدان اصلی شهر همراه با من از اتوبوس پیاده می‌شوند.&nbsp;</span></p>

<p><span style="font-size: 16px;">بیشتر از من برای مراسم وقت می‌گذارند. با حوصله‌ی فراوان پرچم گردانی می‌کنند. با قدرت تمام شعار می‌دهند، پای کار این نظام و انقلاب ایستاده‌اند.&nbsp;</span></p>

<p><span style="font-size: 16px;">برایم خیلی جالب است دیدنشان بین این خیل عظیم جمعیت، بین این همه آدم و توی این شلوغی، نمی‌توانم روی شعارها تمرکز کنم و فکرم مشغول می‌شود.&nbsp;</span></p>

<p><span style="font-size: 16px;">چگونه قرار است بساط بی‌حجابی جمع شود. چطور می‌توان این بچه‌‌هایی که به قول شهید سلیمانی :</span></p>

<p><span style="font-size: 16px;">(آن دختر بی‌حجاب دختر من است.)</span></p>

<p><span style="font-size: 16px;">را جمع کرد.&nbsp;</span></p>

<p><span style="font-size: 16px;">چه برنامه‌ای باید چید برای شهرهایی که حتی نمادها و المان‌هایش هم بوی بی‌بندوباری گرفته‌اند.</span></p>

<p><span style="font-size: 16px;">فاطمه نوراحمدی</span></p>

<p><span style="font-size: 16px;">#به قلم_خودم</span></p>

<p><span style="font-size: 16px;">#روز_چهارم</span></p>

<p><span style="font-size: 16px;">#چالش_احیای_وبلاگ‌ها</span></p>

<p><span style="font-size: 16px;">#بنویس_بخوان_دیده_شو</span></p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://zendegihtashahadat.kowsarblog.ir/جوان-ایرانی-بحران-هویت-1">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://zendegihtashahadat.kowsarblog.ir/جوان-ایرانی-بحران-هویت-1#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://zendegihtashahadat.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1874152</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>جوان ایرانی بحران هویت</title>
			<link>https://zendegihtashahadat.kowsarblog.ir/جوان-ایرانی-بحران-هویت</link>
			<pubDate>23:20:00 +0330 شنبه، 4 مهر 1405</pubDate>			<dc:creator>فاطمه نوراحمدی</dc:creator>
			<category domain="main">بدون موضوع</category>			<guid isPermaLink="false">1874150@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;به صورت‌های پررنگ و لعابشان نگاه می‌کنم و به آرایش جیغ روی صورتشان، هدفشان چیست و چه برنامه‌ای دارند، ته ماجرا چیست؟&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;در مسجد چه می‌خواهند؟ با همان آرایش غلیظ سوار اتوبوس خط واحد می‌شوند. در میدان اصلی شهر همراه با من از اتوبوس پیاده می‌شوند.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;بیشتر از من برای مراسم وقت می‌گذارند. با حوصله‌ی فراوان پرچم گردانی می‌کنند. با قدرت تمام شعار می‌دهند، پای کار این نظام و انقلاب ایستاده‌اند.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;برایم خیلی جالب است دیدنشان بین این خیل عظیم جمعیت، بین این همه آدم و توی این شلوغی، نمی‌توانم روی شعارها تمرکز کنم و فکرم مشغول می‌شود.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;چگونه قرار است بساط بی‌حجابی جمع شود. چطور می‌توان این بچه‌‌هایی که به قول شهید سلیمانی :&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;(آن دختر بی‌حجاب دختر من است.)&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;را جمع کرد.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;چه برنامه‌ای باید چید برای شهرهایی که حتی نمادها و المان‌هایش هم بوی بی‌بندوباری گرفته‌اند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;فاطمه نوراحمدی&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;#به قلم_خودم&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;#روز_چهارم&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;#چالش_احیای_وبلاگ‌ها&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;#بنویس_بخوان_دیده_شو&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://zendegihtashahadat.kowsarblog.ir/جوان-ایرانی-بحران-هویت&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-size: 16px;">به صورت‌های پررنگ و لعابشان نگاه می‌کنم و به آرایش جیغ روی صورتشان، هدفشان چیست و چه برنامه‌ای دارند، ته ماجرا چیست؟&nbsp;</span></p>

<p><span style="font-size: 16px;">در مسجد چه می‌خواهند؟ با همان آرایش غلیظ سوار اتوبوس خط واحد می‌شوند. در میدان اصلی شهر همراه با من از اتوبوس پیاده می‌شوند.&nbsp;</span></p>

<p><span style="font-size: 16px;">بیشتر از من برای مراسم وقت می‌گذارند. با حوصله‌ی فراوان پرچم گردانی می‌کنند. با قدرت تمام شعار می‌دهند، پای کار این نظام و انقلاب ایستاده‌اند.&nbsp;</span></p>

<p><span style="font-size: 16px;">برایم خیلی جالب است دیدنشان بین این خیل عظیم جمعیت، بین این همه آدم و توی این شلوغی، نمی‌توانم روی شعارها تمرکز کنم و فکرم مشغول می‌شود.&nbsp;</span></p>

<p><span style="font-size: 16px;">چگونه قرار است بساط بی‌حجابی جمع شود. چطور می‌توان این بچه‌‌هایی که به قول شهید سلیمانی :</span></p>

<p><span style="font-size: 16px;">(آن دختر بی‌حجاب دختر من است.)</span></p>

<p><span style="font-size: 16px;">را جمع کرد.&nbsp;</span></p>

<p><span style="font-size: 16px;">چه برنامه‌ای باید چید برای شهرهایی که حتی نمادها و المان‌هایش هم بوی بی‌بندوباری گرفته‌اند.</span></p>

<p><span style="font-size: 16px;">فاطمه نوراحمدی</span></p>

<p><span style="font-size: 16px;">#به قلم_خودم</span></p>

<p><span style="font-size: 16px;">#روز_چهارم</span></p>

<p><span style="font-size: 16px;">#چالش_احیای_وبلاگ‌ها</span></p>

<p><span style="font-size: 16px;">#بنویس_بخوان_دیده_شو</span></p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://zendegihtashahadat.kowsarblog.ir/جوان-ایرانی-بحران-هویت">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://zendegihtashahadat.kowsarblog.ir/جوان-ایرانی-بحران-هویت#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://zendegihtashahadat.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1874150</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>قطره قطره خاطره</title>
			<link>https://zendegihtashahadat.kowsarblog.ir/قطره-قطره-خاطره</link>
			<pubDate>01:36:00 +0430 چهارشنبه، 25 شهریور 1405</pubDate>			<dc:creator>فاطمه نوراحمدی</dc:creator>
			<category domain="main">بدون موضوع</category>			<guid isPermaLink="false">1872379@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;با اصرار زیاد، خانواده را قانع کردم تا چمدان روی کمد را بردارند. برادرم به زور آن را برداشت. بعد از چند روز اصرار موفق شدم. در ذهنم آهنگ خجسته باد این پیروزی پخش شد؛ حالا آلبوم‌ها با جلد قدیمی رو به روی من قرار گرفته‌اند.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;آلبوم‌هایی که عکس‌های همه‌شان روی هم رفته حتی دو گیگ حافظه را هم اشغال نمی‌کنند.&lt;br /&gt;
یکی یکی آن ها را ورق می‌زنیم.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;« تصویرها از سایه‌ای محو و سیاه‌و‌سفید تا تصویری تمام رنگی پشت‌سرهم ردیف شده بودند. جلوی یکی از عکس‌ها مکث کردم&amp;#8230;»&lt;br /&gt;
چند دختر جوان با لباس مجلسی و آرایش خیلی کم‌رنگ، بدون جراحی‌های آن‌چنانی توی عکس هستند. چقدر آن زمان همه چیز ساده‌ و بدون هیچ تشریفاتی برگزار می‌شده است. عروسی‌های‌شان چه ساده و زیبا در خانه‌ها برگزار می‌شده و آرایش زیادی در کار نیست. خانه‌ها شلوغ و پر رفت و آمد.&lt;br /&gt;
مادربزرگ و پدربزرگ‌ها توی جمع و چقدر صمیمی‌تر بوده‌اند.&lt;br /&gt;
چند صفحه جلوتر می‌روم. خوشبختانه ما هم توی فامیل‌مان شهید داریم و&lt;br /&gt;
از دیدنشان به خودم افتخار می‌کنم. خیلی‌ها دیگر بین ما نیستند. با یادشان برای‌شان فاتحه می‌خوانیم‌.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;حالا اما همه‌ی مراسمات پر از تشریفات، مهمانی‌ها بدون حضور پدربزرگ و مادربزرگ‌ها، غذاها آن‌چنانی و فضا رقابتی شده است. عکس‌ها فتوشاپ، فیلتر و عروسی‌ها توی تالار، مهمانی‌ها بی‌مزه و همه سرشان داخل گوشی‌شان رفته است.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;انگار نه انگار که خیلی زود دیر می‌شود و عزیزان‌شان آن ها را ترک می‌کنند.یاد حدیث امام‌علی‌(علیه‌السلام) می افتم:&lt;br /&gt;
&amp;lt;&amp;lt;مردم! شما را به یادآوری مرگ، سفارش می کنم، از مرگ کمتر غفلت کنید، چگونه مرگ را فراموش می کنید در حالی که او شما را فراموش نمی کند.&amp;gt;&amp;gt;&lt;br /&gt;
فاطمه نوراحمدی&lt;br /&gt;
#مدار_نوشتن&lt;br /&gt;
#پل_کلمات&lt;br /&gt;
#به_قلم_خودم&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://zendegihtashahadat.kowsarblog.ir/قطره-قطره-خاطره&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>با اصرار زیاد، خانواده را قانع کردم تا چمدان روی کمد را بردارند. برادرم به زور آن را برداشت. بعد از چند روز اصرار موفق شدم. در ذهنم آهنگ خجسته باد این پیروزی پخش شد؛ حالا آلبوم‌ها با جلد قدیمی رو به روی من قرار گرفته‌اند.</p>

<p>آلبوم‌هایی که عکس‌های همه‌شان روی هم رفته حتی دو گیگ حافظه را هم اشغال نمی‌کنند.<br />
یکی یکی آن ها را ورق می‌زنیم.</p>

<p>« تصویرها از سایه‌ای محو و سیاه‌و‌سفید تا تصویری تمام رنگی پشت‌سرهم ردیف شده بودند. جلوی یکی از عکس‌ها مکث کردم&#8230;»<br />
چند دختر جوان با لباس مجلسی و آرایش خیلی کم‌رنگ، بدون جراحی‌های آن‌چنانی توی عکس هستند. چقدر آن زمان همه چیز ساده‌ و بدون هیچ تشریفاتی برگزار می‌شده است. عروسی‌های‌شان چه ساده و زیبا در خانه‌ها برگزار می‌شده و آرایش زیادی در کار نیست. خانه‌ها شلوغ و پر رفت و آمد.<br />
مادربزرگ و پدربزرگ‌ها توی جمع و چقدر صمیمی‌تر بوده‌اند.<br />
چند صفحه جلوتر می‌روم. خوشبختانه ما هم توی فامیل‌مان شهید داریم و<br />
از دیدنشان به خودم افتخار می‌کنم. خیلی‌ها دیگر بین ما نیستند. با یادشان برای‌شان فاتحه می‌خوانیم‌.</p>

<p>حالا اما همه‌ی مراسمات پر از تشریفات، مهمانی‌ها بدون حضور پدربزرگ و مادربزرگ‌ها، غذاها آن‌چنانی و فضا رقابتی شده است. عکس‌ها فتوشاپ، فیلتر و عروسی‌ها توی تالار، مهمانی‌ها بی‌مزه و همه سرشان داخل گوشی‌شان رفته است.</p>

<p>انگار نه انگار که خیلی زود دیر می‌شود و عزیزان‌شان آن ها را ترک می‌کنند.یاد حدیث امام‌علی‌(علیه‌السلام) می افتم:<br />
&lt;&lt;مردم! شما را به یادآوری مرگ، سفارش می کنم، از مرگ کمتر غفلت کنید، چگونه مرگ را فراموش می کنید در حالی که او شما را فراموش نمی کند.&gt;&gt;<br />
فاطمه نوراحمدی<br />
#مدار_نوشتن<br />
#پل_کلمات<br />
#به_قلم_خودم</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://zendegihtashahadat.kowsarblog.ir/قطره-قطره-خاطره">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://zendegihtashahadat.kowsarblog.ir/قطره-قطره-خاطره#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://zendegihtashahadat.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1872379</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>#به_قلم_خودم</title>
			<link>https://zendegihtashahadat.kowsarblog.ir/به-قلم-خودم-26</link>
			<pubDate>00:41:00 +0430 دوشنبه، 26 شهریور 1403</pubDate>			<dc:creator>فاطمه نوراحمدی</dc:creator>
			<category domain="main">بدون موضوع</category>			<guid isPermaLink="false">1694733@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;واردپرتال طلبه می شوم ،بعدازگذشت چندسال هنوزهم لحظات سخت ونفس گیراست،بروزرسانی جدیداگرچه دکوربرنامه راقشنگ ترکرده ولی خب!همه چیز راگم کرده ام ،کجاست صفحه انتخاب واحد،پس کوش درسا،ای واییی😖😖😖&lt;br /&gt;
اصول ۴✅&lt;br /&gt;
فقه۳✅&lt;br /&gt;
بعدی و&lt;br /&gt;
بعدی&lt;br /&gt;
و….&lt;br /&gt;
واه کو؟&lt;br /&gt;
بعدازگذشت لحظه هایی سخت وعذاب آور۱۶ واحداوکی شد ،بریم برای دوواحددیگه وتمام ….&lt;br /&gt;
دوواحدآخراوکی نمیشد.حالاچیکارکنم😔ترم آخری دوواحدازکجابیارم…یک کم دیگه گشتم ولی دوواحددیگه پیدانشدکه نشد،بقیه درس ها،دیگه کم کم صدای قلبم رامی شنیدم هیییییع خددددااااا،پیام دادم به معاون آموزش حوزه،لحن ملمتسانه ام حتی ازپشت پیام هم مشخص بود،استادِ جان من یک دوواحدی کم دارم و….ترم آخرم به فریادم برس.😂😁&lt;br /&gt;
التماس هایم جواب دادوبلافاصله بعدازآنلاین شدن گفت :به جای تویکی دیگه واحدی روبرداشته ،که نباید،درس اختیاری که برای بچه های ترم آخرارائه شده،صبح بررسی میکنم ،صبح هنوزپلک هام ازهم جدانشده بودکه گوشی روبرداشتم وپیام استادروچک کردم،دقیقه های سختی بود ،پرتال طلبه هم ازشانس بدبخاطراینکه تازه نت روروشن کرده بودم بالانمیامد،منوزداشتم خودم راکش وقوس میدادم که برنامه بازشد،یه چرخش گردن صدامتیازی وتمام ،صفحه بالا آمد،طبق روال برای آدم نگران زمان دیرمیگذشت ومن هم ازاین قاعده مستثنی نبودم.خیلی نگذشت ولی برای من یک سال شد.بلافاصله بعدازانتخاب دوواحد آخروتائیدنهایی نفس راحتی کشیدم.تابستان تمام شدومن هنوزبرنامه ای نچیدم وهیچ کارمفیدی نکردم&amp;nbsp;&lt;br /&gt;
&lt;a href=&quot;https://zendegihtashahadat.kowsarblog.ir/media/blogs/zendegihtashahadat/mobile/wp-1726431418626.jpg?mtime=1726431024&quot;&gt;&lt;img src=&quot;https://zendegihtashahadat.kowsarblog.ir/media/blogs/zendegihtashahadat/mobile/wp-1726431418626.jpg?mtime=1726431024&quot; alt=&quot;&quot; class=&quot;wp-image-396894 alignnone size-full&quot; width=&quot;767&quot; height=&quot;767&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;این برناممه ،فقط اونایی که چشم 😁👀👁سومشون فعاله میبینن😄&lt;br /&gt;
#شوخی&lt;br /&gt;
ولی ازحق نگذریم تابستونم خوبه هایه عالمه خوابو میوه و….الان گرماییامیان میکشنم،بی صبرانه منتظرم روزاول مهربرم حوزه تادوستای عزیزم واساتیدعزیزم روببینم.&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://zendegihtashahadat.kowsarblog.ir/به-قلم-خودم-26&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>واردپرتال طلبه می شوم ،بعدازگذشت چندسال هنوزهم لحظات سخت ونفس گیراست،بروزرسانی جدیداگرچه دکوربرنامه راقشنگ ترکرده ولی خب!همه چیز راگم کرده ام ،کجاست صفحه انتخاب واحد،پس کوش درسا،ای واییی😖😖😖<br />
اصول ۴✅<br />
فقه۳✅<br />
بعدی و<br />
بعدی<br />
و….<br />
واه کو؟<br />
بعدازگذشت لحظه هایی سخت وعذاب آور۱۶ واحداوکی شد ،بریم برای دوواحددیگه وتمام ….<br />
دوواحدآخراوکی نمیشد.حالاچیکارکنم😔ترم آخری دوواحدازکجابیارم…یک کم دیگه گشتم ولی دوواحددیگه پیدانشدکه نشد،بقیه درس ها،دیگه کم کم صدای قلبم رامی شنیدم هیییییع خددددااااا،پیام دادم به معاون آموزش حوزه،لحن ملمتسانه ام حتی ازپشت پیام هم مشخص بود،استادِ جان من یک دوواحدی کم دارم و….ترم آخرم به فریادم برس.😂😁<br />
التماس هایم جواب دادوبلافاصله بعدازآنلاین شدن گفت :به جای تویکی دیگه واحدی روبرداشته ،که نباید،درس اختیاری که برای بچه های ترم آخرارائه شده،صبح بررسی میکنم ،صبح هنوزپلک هام ازهم جدانشده بودکه گوشی روبرداشتم وپیام استادروچک کردم،دقیقه های سختی بود ،پرتال طلبه هم ازشانس بدبخاطراینکه تازه نت روروشن کرده بودم بالانمیامد،منوزداشتم خودم راکش وقوس میدادم که برنامه بازشد،یه چرخش گردن صدامتیازی وتمام ،صفحه بالا آمد،طبق روال برای آدم نگران زمان دیرمیگذشت ومن هم ازاین قاعده مستثنی نبودم.خیلی نگذشت ولی برای من یک سال شد.بلافاصله بعدازانتخاب دوواحد آخروتائیدنهایی نفس راحتی کشیدم.تابستان تمام شدومن هنوزبرنامه ای نچیدم وهیچ کارمفیدی نکردم&nbsp;<br />
<a href="https://zendegihtashahadat.kowsarblog.ir/media/blogs/zendegihtashahadat/mobile/wp-1726431418626.jpg?mtime=1726431024"><img src="https://zendegihtashahadat.kowsarblog.ir/media/blogs/zendegihtashahadat/mobile/wp-1726431418626.jpg?mtime=1726431024" alt="" class="wp-image-396894 alignnone size-full" width="767" height="767" /></a></p>

<p>این برناممه ،فقط اونایی که چشم 😁👀👁سومشون فعاله میبینن😄<br />
#شوخی<br />
ولی ازحق نگذریم تابستونم خوبه هایه عالمه خوابو میوه و….الان گرماییامیان میکشنم،بی صبرانه منتظرم روزاول مهربرم حوزه تادوستای عزیزم واساتیدعزیزم روببینم.</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://zendegihtashahadat.kowsarblog.ir/به-قلم-خودم-26">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://zendegihtashahadat.kowsarblog.ir/به-قلم-خودم-26#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://zendegihtashahadat.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1694733</wfw:commentRss>
		</item>
			</channel>
</rss>
