دخترزهرا

  • خانه

جوان ایرانی بحران هویت

05 مهر 1405 توسط فاطمه نوراحمدی

​جوان ایرانی بحران هویت

به صورت‌های پررنگ و لعابشان نگاه می‌کنم و به آرایش جیغ روی صورتشان، هدفشان چیست و چه برنامه‌ای دارند، ته ماجرا چیست؟ 

در مسجد چه می‌خواهند؟ با همان آرایش غلیظ سوار اتوبوس خط واحد می‌شوند. در میدان اصلی شهر همراه با من از اتوبوس پیاده می‌شوند. 

بیشتر از من برای مراسم وقت می‌گذارند. با حوصله‌ی فراوان پرچم گردانی می‌کنند. با قدرت تمام شعار می‌دهند، پای کار این نظام و انقلاب ایستاده‌اند. 

برایم خیلی جالب است دیدنشان بین این خیل عظیم جمعیت، بین این همه آدم و توی این شلوغی، نمی‌توانم روی شعارها تمرکز کنم و فکرم مشغول می‌شود. 

چگونه قرار است بساط بی‌حجابی جمع شود. چطور می‌توان این بچه‌‌هایی که به قول شهید سلیمانی :

(آن دختر بی‌حجاب دختر من است.)

را جمع کرد. 

چه برنامه‌ای باید چید برای شهرهایی که حتی نمادها و المان‌هایش هم بوی بی‌بندوباری گرفته‌اند.

فاطمه نوراحمدی

#به قلم_خودم

#روز_چهارم

#چالش_احیای_وبلاگ‌ها

#بنویس_بخوان_دیده_شو

 نظر دهید »

جوان ایرانی بحران هویت

04 مهر 1405 توسط فاطمه نوراحمدی

به صورت‌های پررنگ و لعابشان نگاه می‌کنم و به آرایش جیغ روی صورتشان، هدفشان چیست و چه برنامه‌ای دارند، ته ماجرا چیست؟ 

در مسجد چه می‌خواهند؟ با همان آرایش غلیظ سوار اتوبوس خط واحد می‌شوند. در میدان اصلی شهر همراه با من از اتوبوس پیاده می‌شوند. 

بیشتر از من برای مراسم وقت می‌گذارند. با حوصله‌ی فراوان پرچم گردانی می‌کنند. با قدرت تمام شعار می‌دهند، پای کار این نظام و انقلاب ایستاده‌اند. 

برایم خیلی جالب است دیدنشان بین این خیل عظیم جمعیت، بین این همه آدم و توی این شلوغی، نمی‌توانم روی شعارها تمرکز کنم و فکرم مشغول می‌شود. 

چگونه قرار است بساط بی‌حجابی جمع شود. چطور می‌توان این بچه‌‌هایی که به قول شهید سلیمانی :

(آن دختر بی‌حجاب دختر من است.)

را جمع کرد. 

چه برنامه‌ای باید چید برای شهرهایی که حتی نمادها و المان‌هایش هم بوی بی‌بندوباری گرفته‌اند.

فاطمه نوراحمدی

#به قلم_خودم

#روز_چهارم

#چالش_احیای_وبلاگ‌ها

#بنویس_بخوان_دیده_شو

 نظر دهید »

قطره قطره خاطره

25 شهریور 1405 توسط فاطمه نوراحمدی

با اصرار زیاد، خانواده را قانع کردم تا چمدان روی کمد را بردارند. برادرم به زور آن را برداشت. بعد از چند روز اصرار موفق شدم. در ذهنم آهنگ خجسته باد این پیروزی پخش شد؛ حالا آلبوم‌ها با جلد قدیمی رو به روی من قرار گرفته‌اند.

آلبوم‌هایی که عکس‌های همه‌شان روی هم رفته حتی دو گیگ حافظه را هم اشغال نمی‌کنند.
یکی یکی آن ها را ورق می‌زنیم.

« تصویرها از سایه‌ای محو و سیاه‌و‌سفید تا تصویری تمام رنگی پشت‌سرهم ردیف شده بودند. جلوی یکی از عکس‌ها مکث کردم…»
چند دختر جوان با لباس مجلسی و آرایش خیلی کم‌رنگ، بدون جراحی‌های آن‌چنانی توی عکس هستند. چقدر آن زمان همه چیز ساده‌ و بدون هیچ تشریفاتی برگزار می‌شده است. عروسی‌های‌شان چه ساده و زیبا در خانه‌ها برگزار می‌شده و آرایش زیادی در کار نیست. خانه‌ها شلوغ و پر رفت و آمد.
مادربزرگ و پدربزرگ‌ها توی جمع و چقدر صمیمی‌تر بوده‌اند.
چند صفحه جلوتر می‌روم. خوشبختانه ما هم توی فامیل‌مان شهید داریم و
از دیدنشان به خودم افتخار می‌کنم. خیلی‌ها دیگر بین ما نیستند. با یادشان برای‌شان فاتحه می‌خوانیم‌.

حالا اما همه‌ی مراسمات پر از تشریفات، مهمانی‌ها بدون حضور پدربزرگ و مادربزرگ‌ها، غذاها آن‌چنانی و فضا رقابتی شده است. عکس‌ها فتوشاپ، فیلتر و عروسی‌ها توی تالار، مهمانی‌ها بی‌مزه و همه سرشان داخل گوشی‌شان رفته است.

انگار نه انگار که خیلی زود دیر می‌شود و عزیزان‌شان آن ها را ترک می‌کنند.یاد حدیث امام‌علی‌(علیه‌السلام) می افتم:
<<مردم! شما را به یادآوری مرگ، سفارش می کنم، از مرگ کمتر غفلت کنید، چگونه مرگ را فراموش می کنید در حالی که او شما را فراموش نمی کند.>>
فاطمه نوراحمدی
#مدار_نوشتن
#پل_کلمات
#به_قلم_خودم

 نظر دهید »

#به_قلم_خودم

26 شهریور 1403 توسط فاطمه نوراحمدی

واردپرتال طلبه می شوم ،بعدازگذشت چندسال هنوزهم لحظات سخت ونفس گیراست،بروزرسانی جدیداگرچه دکوربرنامه راقشنگ ترکرده ولی خب!همه چیز راگم کرده ام ،کجاست صفحه انتخاب واحد،پس کوش درسا،ای واییی😖😖😖
اصول ۴✅
فقه۳✅
بعدی و
بعدی
و….
واه کو؟
بعدازگذشت لحظه هایی سخت وعذاب آور۱۶ واحداوکی شد ،بریم برای دوواحددیگه وتمام ….
دوواحدآخراوکی نمیشد.حالاچیکارکنم😔ترم آخری دوواحدازکجابیارم…یک کم دیگه گشتم ولی دوواحددیگه پیدانشدکه نشد،بقیه درس ها،دیگه کم کم صدای قلبم رامی شنیدم هیییییع خددددااااا،پیام دادم به معاون آموزش حوزه،لحن ملمتسانه ام حتی ازپشت پیام هم مشخص بود،استادِ جان من یک دوواحدی کم دارم و….ترم آخرم به فریادم برس.😂😁
التماس هایم جواب دادوبلافاصله بعدازآنلاین شدن گفت :به جای تویکی دیگه واحدی روبرداشته ،که نباید،درس اختیاری که برای بچه های ترم آخرارائه شده،صبح بررسی میکنم ،صبح هنوزپلک هام ازهم جدانشده بودکه گوشی روبرداشتم وپیام استادروچک کردم،دقیقه های سختی بود ،پرتال طلبه هم ازشانس بدبخاطراینکه تازه نت روروشن کرده بودم بالانمیامد،منوزداشتم خودم راکش وقوس میدادم که برنامه بازشد،یه چرخش گردن صدامتیازی وتمام ،صفحه بالا آمد،طبق روال برای آدم نگران زمان دیرمیگذشت ومن هم ازاین قاعده مستثنی نبودم.خیلی نگذشت ولی برای من یک سال شد.بلافاصله بعدازانتخاب دوواحد آخروتائیدنهایی نفس راحتی کشیدم.تابستان تمام شدومن هنوزبرنامه ای نچیدم وهیچ کارمفیدی نکردم 

این برناممه ،فقط اونایی که چشم 😁👀👁سومشون فعاله میبینن😄
#شوخی
ولی ازحق نگذریم تابستونم خوبه هایه عالمه خوابو میوه و….الان گرماییامیان میکشنم،بی صبرانه منتظرم روزاول مهربرم حوزه تادوستای عزیزم واساتیدعزیزم روببینم.

 نظر دهید »

#پیشنهاد_مطالعه

19 اسفند 1402 توسط فاطمه نوراحمدی

_پیشنهاد_مطالعه

تازه به هوش آمده بود،دکترگوشت شکمش رابه پایش پیوندزده بود،یادوقتی افتادکه حالش بدبودوتازه آمده بودوازقضابه علت شدت دردبدوبیراه گفته بودوکولاک کرده بود😔

_آقای دکتر…!ببخشیدمن اون روز…!

_اشکالی نداره پسرم!توحالت خوب نبود.شمابه خاطرماجنگیدیدوزخمی شدید.اصلابهش فکرنکن.هیچ اشکالی نداره….🙃❤

🧍‍♂️🧍🧍‍♀️سروصدای بچه هاحیاط مدرسه راپرکرده بود.زنگ ورزش🏀🏓🎯 بودوبچه هافوتبال بازی می کردند.سوت خمپاره درمیان سروصدای بچه هاشنیده نمی شد.چهارتاخمپاره افتادوسط حیاط.بچه هاافتاده بودندروی زمین؛بالباس ورزشی.مدرسه پرازدادوفریادبود.بازی فوتبال نیمه کاره تمام شده بود……

کتاب درره منزل لیلی نوشته رقیه کریمی،کوچه پس کوچه های شهرمن هنوز صدای زمزمه ی هنگام عبورشان رابه خاطردارد❤💚💛💜🖤

 نظر دهید »
  • 1
  • 2
  • 3
مهر 1405
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30  

دخترزهرا

جستجو

موضوعات

  • همه
  • بدون موضوع

فیدهای XML

  • RSS 2.0: مطالب, نظرات
  • Atom: مطالب, نظرات
  • RDF: مطالب, نظرات
  • RSS 0.92: مطالب, نظرات
  • _sitemap: مطالب, نظرات
RSS چیست؟
  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس